تبليغاتX
Our Blue Life - اگه امروز زنگ نمیزدن ...!

Our Blue Life

اگه امروز زنگ نمیزدن ...!

الهی که در به در شن با این کلاسای سه ساعتشون 

رسیدم خونه بی معطلی پای تلویزیون تلپ شدم حتی نتونستم گلاب به روتون WC برم .

هی کانالارو چپ و راست میکردم چشمم به قیافه نحس اشتون كوچر خورد كانالو عوض كردم

یه جا داشت ویدئوی گوین استفانی ، این آخریه Cool رو نشون میداد .

چشام سنگین شده بود لعنتی ویدئوش هم با اون نماهای آفتابی و گرمش داشت جادوم میکرد .

دیگه نفهمیدم چی شد تو حال و هوای گوین استفانی و آرایش غلیظش بودم

 یهو حاجی جلوم سبز شد  (خود خود حاج مهدی)     

نمیدونم این گور به گور شده واسه چی جلو حالمو گرفت .  

یه کم حرف زدیم در مورد چی یادم نیست ! بعد دیدم دارم باز مثه اون وقتا سبک میشم

پاهام داغ داغ شده بود . همیشه وقتی خیلی خسته باشم یا کم خوابیم زیاد باشه

فرط و فرط اینجوری میشم !  نصف و نیمه چشممو باز کردم ، پلکم بدجوری سنگین بود ...

به خدا هیچی نخورده بودم  

یهو این حاجی دیوونه دستمو گرفت محکم کشید ... سبک شدم تو دلم خالی شده بود

مثه وقتی که با ماشین از رو یه تپه و بلندی بپری ......

.... دییییییییینگ ...    اه مرده شور ... !٬)¤٪(٬*)ِئ*~   

نفهمیدم چه جوری از جام بلند شدم زانوهام مال خودم نبود ... آیفونو برداشتم گفتن نذریه !

منم گفتم نمیخوایم   برگشتم ولو شدم سر جام ... معلوم نشد کی بوده !

 فردا حتما گندش در میاد   ... .  بازم نتونستم تو اون حالت خودمو کنترل کنم ...

همیشه اینجوری میپرم ... 

 برام سواله ! شباهت این دو نفر !! چه جوری یهو این تبدیل به اون شد ؟ 

یه چی دیگه ... مهدی بیا توضیح بده ! بین ساعت دو تا سه و نیم دقیقا کجا بودی ؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 مهر1384ساعت 21:17  توسط Spiro  |