تبليغاتX
Our Blue Life

Our Blue Life

نمی دونم چی بگم !

روزای خوبی نیست . خیلی از یادگارهامون ، خاطراتمون ، همه و همه .. بریده شدند .

حس بی ارزش بودن و بازیچه قرار گرفتن هم یه طرف دیگش .

مسخره تر و دردناک تر اینه که فقط یه ناظر باشی و کاری نتونی انجام بدی .

خونه نشین که هستیم ، اتاق نشین هم که شدیم ، سوزونده هم که بشیم اون یه وجب

(البته برا من یه کم بیشتر از یه وجبه ) جا رو هم لازم نداریم .

تعارف نداریم هممون می دونیم که به این زندگی به اصطلاح مجازی عادت کردیم.

دلیلش هم اینه که تو این فاز کسی با کسی رودربایستی نداره .کم پیش میاد که دورویی مجال

خودنمایی داشته باشه . شما اهالی پی تی که خیلی خوب میدونین چی میگم.

تو دنیای سه بعدی یا به قول آزا جان رییل لایف سیچوایشن کم اند اونایی که برا شخصیت

واقعیت تو رو دوست داشته باشن. ولی اینجا تو دنیای کوچیک خودمون اون بعد ارتفاع و نگاه از بالا

معنایی نداره .هر کی تفکرش باز تر و باارزشتر سطحش بزرگتر ...  .

نمی خوام گلایمو پیش اون عادل بزرگ ببرم چون ظاهرا برا نمود عدالت محضش میگن که همه جا

باید بوی گند بگیره .

"روزها بگذشت و ... روزگار پي تي گردي ما هم به خاطره ها پيوست...
وعده’ ديدار...شايد روزي روزگاري...وبلاگ من...
تا اون روز...يا حق! "

این خداحافظی یکی از دوستای خوب و هنرمندمه. امیدوارم رومونو زمین نندازه و فراموشمون نکنه .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 مرداد1384ساعت 18:0  توسط Spiro  | 

خنده بی جا !

 

امان از این خنده بی جا . اگه سوژه لعنتی خیلی هم مضحک نباشه ، باز فضای سنگین کار خودشو

می کنه .(آدم خوش خندی هم باشی که دیگه بدتر !)

 یا آبروت میره یا اینکه باید با یه ترفند تو ذوق زن جلو خندتو بگیری .

یادم میاد تو یکی از کلاسای کنکور بود که مجبور شدم برا جم و جور کردن خودم

 دست به اون عمل دردناک بزنم !

ساعت ۱۰ شب ، دور یه میز :

جناب آقای هشت ضلعی : خوب مشخصه که پاسخ صحیح گزینه ج خواهد بود !

مربع ۱ :( در حالی که رو به یکی دیگه از مربعها کرده بود با صدای رسا و از رو جو زدگی

 یه جمله ای رو به زبون اورد که بنده همینجا مراتب شرمندگی خودمو از بیانش اعلام می دارم )

 *** خوردی ! دیدی درست گفته بودم ! 

من : هاج و واج مونده بودم که الان باید چه عکس العملی نشون بدم، یهو دیدم صدای فیس و هوف

مربع ۲ که روبروم نشسته بود داره جو رو منفجر می کنه !

ولی ظاهرا بقیه غرق سخنان زیبا و دلنشین جناب هشت ضلعی شده بودند و

 ابدا عکس العملی نشون ندادند !

 ( آخی ، الهی ! چه بچه های ماهی بودن ! یادشون به خیر ! )

صدای فیس و هوفه همچنان میومد . دیگه باید یه کاری می کردم .هر لحظه ممکن بود

قفل لبم وا شه و کلاس بره رو هوا .زودی دست به کار شدم ، چند ثانیه متناوبا رون خودمو

 نیشگون گرفتم ! بالاخره درد کار خودشو کرد و جلوی اون خنده هه رو گرفت .

وقتی رسیدم خونه وبه آثار اعمال خودم که شبیه جای دندونای سگ بود نگاه کردم ،

 هر چی فحش و نفرین بود نثار اون هشت ضلعی احمق عصا قورت داده کردم !

بدون شک مربع ۱ هم بی نصیب نمونده بود ! چون بعد از کلاس به دست من و مربع ۲ که

 هشت ضلعی از کلاس بیرونش کرده بود ، حسابی ورز داده شد

این گذشت تا الان که ایده های بهتری برا کنترل خودم پیدا کردم مثلا به این فکر می کنم که

 با چاقو زدم پشت ناخون دستمو نفله کردم !

یا مثلا خودمو تو همچین موقعیتی قرار میدم :

از یه پرتگاه سقوط کردم ،فقط یه ریشه نحیف و در حال کنده شدن هست که منو نگه داشته ! دلم

خالی خالیه ، یهو به جای یه دست که معمولا ظاهر میشه یه شمشیر برا کمک اومده ! مجبورم

شمشیر رو با دستام بگیرم و خودمو بالا بکشم   (بر اساس تصوراتم از کارتون کماندار نوجوان )!

یه نمونه دیگه از این دست اتفاقها ، همین دو روز پیش بود که تو جمع شوهر خاله ام سوتی

عظیمی داد    ولی فقط من متوجهش شدم ( چرا همیشه من ؟ )ولی خودمو با همون

روش دومی کنترل کردم .

ظاهرا درک عمیق درد برا من جواب میده ! ایده های بهتری سراغ دارین ؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 مرداد1384ساعت 1:0  توسط Spiro  | 

Placebo

 

This is the last time
That I will show my face
One last tender lie
And then I'm out of this place

یه چند روزی نیستم می خوام یه کم خوش بگذرونم .

 

+ نوشته شده در  جمعه 21 مرداد1384ساعت 1:57  توسط Spiro  | 

Halcyon

بیچاره چقد تلاش کرد تا روحیه امو عوض کنه ،معلممو می گم

یادم نمیاد کسی تا این حد بهم اهمیت داده باشه تا اون موقع البته

واقعا دوسم داشت هر از گاهی یه کتاب بهم هدیه میداد اکثرشون هم در مورد ریاضی و هندسه بود .

چیزی که هیچ وقت نتونستم بهش

علاقه مند بشم .

"گفته اند شمشیر نیام را فرسوده می گرداند .این گفته در مورد من هم صدق می کند ، زیرا تخیلاتم به من توانایی داده و باز همین تخیلات مرا هلاک کرده "

با اندکی تصرف

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 مرداد1384ساعت 14:14  توسط Spiro  | 

یادداشت کوچولو !

تا چه حد خودتونو اهل موسیقی می دونین ؟

تا چه حد درگیر سبکها و انواع میشین ؟

روح ما پازلیه که باید با این قطعات متضاد از هم تکمیل شه .

آوا رو بچسب باقی رنگ و لعابه .

+ نوشته شده در  شنبه 15 مرداد1384ساعت 12:10  توسط Spiro  | 

رودربایستی !

امروز مجبور شدم چند ساعت از وقتمو جوری بگذرونم که دلم نمی خواست تو اون موقعیت قرار بگیرم . اونم نه یکی دو ساعت ، هفت ساعت

عامل این جبر اخلاقی چی میتونه باشه ؟ احترام ؟

اگه این احترامه باشه که خیلی بده ، چون تو این چند ساعت که با این عده گذروندم همش در حال نقش بازی کردن بودم . کاری که به شدت ازش متنفرم ، برا همینم الان سرم خیلی درد میکنه.

همیشه نمیشه همه رو راضی نگه داشت ، یه جاهایی باید محکم ایستاد

خدایا توبَه !

+ نوشته شده در  جمعه 14 مرداد1384ساعت 23:20  توسط Spiro  | 

I Feel You

امروز ناخوداگاه رفتم سراغش تا دوباره باهاش حال کنم آهنگ توپی بود

Schiller - I Feel You


i feel you...
in every stone
in every leaf of every tree
That you ever might have grown

i feel you...
in every thing
in every river that might flow
in every seed you might have sown

i feel you...
in every vein
in every beating of my heart
each breath I take
[in every breath i'll ever take]

i feel you...
anyway...
in every tear that i might shed
in every word i've never said

i feel you...

هر چی تلاش کردم با این وضع افتضاح خطوط نتونستم آپلودش کنم

پس کی من وایرلس دار میشم

خوب موفق شدم اين نيمچه سمپل رو آپ كنم

Schiller - I Feel You

+ نوشته شده در  جمعه 14 مرداد1384ساعت 1:14  توسط Spiro  | 

چاکرتیم !

چه حس خوبیه  بازگشت

بازگشت به اصل ، بازگشت به هویت

یه جریانی که که خیلی وقت بود انتظارشو می کشیدیم به وقوع پیوست . یکی از رفقای اینترنتی که مدتی به خاطر یه اتفاق خیلی بد حالش گرفته بود و مارو هم ماتم زده کرده بود دوباره روحیشو بدست آورد .

اصلا یکی از عوامل نت زدگیم همین جریان بود ولی با بازگشتش کلی انرژی گرفتم .

چه هفته توپسی شده مدام خبرای خوب خوب می شنوم . چاکرتیم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 مرداد1384ساعت 20:0  توسط Spiro  | 

یه دوست خوب

از هشت نه ماه پیش دورادور پستاشو میخوندم    

                                

محو کاریزما و لحن کلامش شدم

با اینکه سه سال ازم کوچیکتره و لی زمانو جلو زده.

هر وقت هم که حالش خوب نیست باز اعتماد به نفس تو نوشته هاش موج میزنه.میدونه که وقت تنگه پس بر میگرده .

نمیخواستم یعنی حسش نبود که شروع به نوشتن کنم ولی هلم داد ، امیدوارم کرد (همون کاریزماهه)

با اینکه تا حالا از نزدیک ندیدمش ولی مثل اینکه سالهاست میشناسمش .

وقتی هم که کسیو دوست داشته باشی اگه حتی باهات برخورد هم نداشته باشه باز تو خیالت ازش روحیه میگیری .

اوه حسابی داغ شدم واجب شد یه دوش آب سرد بگیرم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 مرداد1384ساعت 15:7  توسط Spiro  | 

جیر جیر !

سرسام گرفتم ! چه خبره بابا !  جیر جیر جیر جیر

یه لحظه که حواستو به صداشون بدی و اون روز هم حالت خوش نباشه به زمین و زمان لیچار میگی.

ولی وقتی چند ماه می گذره برا همین صدای آزار دهنده دلت تنگ میشه .

یادآور خاطرات خوش تعطیلی تابستون گرماش نیست ، طنین صدای جیرجیرکاست که تو مخم زنگ میزنه .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 مرداد1384ساعت 14:59  توسط Spiro  | 

خاک بر سرت !

دیروز که از طرف یکی از رفقا پیغامش بهم رسید پشت تلفن خشکم زده بود . یاد خیره سری و یکدندگیم افتادم .خاک بر سرم که دو سال از بهترین دوران زندگیمو بدون اون سر کردم

چرا نتونستم تو این مدت غرور خودمو بشکنم .

لحظه دیدار نزدیک است

باز من دیوانه ام ، مستم

باز می لرزد، دلم،دستم

باز گویی در جهان دیگری هستم

های نخراشی به غفلت گونه ام را، تیغ!

های نپریشی صفای زلفکم را ،دست!

و آبرویم را نریزی، دل!

لحظه دیدار نزدیک است

وقتی دوباره دیدمش زبونم نمیچرخید ،نمیدونستم چی بگم،اونم همینطور !

فقط بغلش کردم اونقدر محکم که طفلی اشکش دراومد . واقعا نمیدونم از فشار زیاد بود یا دلتنگی !

دیگه حسرت خوردن فایده ای نداره ، بچسب حالو که وقت تنگه !

 

خودمونیما فیلم هندی شد .
+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 مرداد1384ساعت 14:54  توسط Spiro  | 

نهایت تمامی نیروها پیوستن است ، پیوستن
به اصل روشن خورشید
و ریختن به شعور نور
طبیعی است
که آسیاب های  بادی میپوسند
چرا توقف کنم؟

ایول پس توقف نکن بدو که وقت تنگه

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 مرداد1384ساعت 5:40  توسط Spiro  |